دلنوشتههای سبز: امسال هم شب یلدا نداریم!: "پاييززيبا داره باهامون خداحافظي ميكنه و جاي خودش رو به زمستون سرد و سفيد ميده امشب شب چله است بلندترين شب سال شبي كه همه خانواده دور هم جمع..."
۱۳۸۹ آذر ۳۰, سهشنبه
۱۳۸۹ مرداد ۲۵, دوشنبه
نود سبز دیگری میسازیم
همین الان یه شارژ۲تومنی ایرانسل خریدم تا بتونم حداقل ۸۰ نفر رو از اس ام اس امشب باخبر کنم.با تمام قوا باید از دلاور سبزمون حمایت کنیم.متن پیشنهادی:
علی کریمی را تنها نگذاریم، وعده ما برنامه۹۰امشب .در برنامه۹۰ امشب اگر یکی از گزینه های مسابقه SMS در حمایت از علی کریمی بود اون گزینه رو انتخاب کنید در غیر اینصورت با فرستادن شماره ۸ به بالا رفتن تعداد اس ام اس های غیر قابل قبول کمک کنیدما بیشماریم پس میتوانیم.
علی کریمی را تنها نگذاریم، وعده ما برنامه۹۰امشب .در برنامه۹۰ امشب اگر یکی از گزینه های مسابقه SMS در حمایت از علی کریمی بود اون گزینه رو انتخاب کنید در غیر اینصورت با فرستادن شماره ۸ به بالا رفتن تعداد اس ام اس های غیر قابل قبول کمک کنیدما بیشماریم پس میتوانیم.
۱۳۸۹ مرداد ۲۴, یکشنبه
وعده ی همه ی ما این هفته در اکباتان
در روز هایی که داشتن کوچکترین نماد سبزی جرم سنگینی بود و معلوم نبود چه بلایی سر شخص بیاید او بر هر دو دستش مچبندهای سبزی بست تا نشان دهد که اگر به جایی رسیده است با حمایت مردمی بوده است که باید در این روزها از آنها حمایت کند.در روزهایی که سبز بودن یعنی مخالفت با شخص اول مملکت ولی او با سبز بودنش نشان داد که همواره با مردم است.این بار نوبت ماست که برای حمایت از و اینکه نشان دهیم پشت او ایستاده ایم باید آخر هفته به استادیوم دستگردی رفته و تا جایی که میتوانیم نام کریمی را از ته دلمان فریاد بزنیم.باید نشان دهیم که هر که با مردم باشد بر عرش میرود وهر که در مقابل مردم میایستد خار میشود.من به نوبه خودم او را تنها نمیگذارم.
خدارو شکر ما هنوز سبزیم
آقای علی آقا لاریجانی عزیز!
راستش را بخواهید اول تصمیم گرفتم نامه را بنویسم، بعد مخاطب آن را انتخاب کردم. ممکن است فکر کنید این کار نامعقول است، ولی خودتان بگوئید، چه فرقی می کند که نامه برای چه کسی بنویسیم؟ در هر حال ما حرف مان را می زنیم و عده ای از مردم آن را می خوانند و شما هم کارتان را می کنید و عده ای از مردم به شما می گویند دست تان درد نکند، عده ای هم می گویند دست تان بشکند. البته من دوست ندارم دست شما بشکند، چون واقعیتش را بخواهید فعلا تنها کسی که دست راستش به دست چپش نمی گوید شکر زیادی نخور، ظاهرا شما هستید. پس بهتر است دو تا دست را داشته باشید.
موضوعی که می خواستم عرض کنم این است که هر چه فکر می کنم نمی فهمم ما سبزها با شما که سبز نیستید چه فرقی داریم؟ البته می دانم شما هم خوشگلید هم خوب تار می زنید، اما اینها برای نابرابری میان سبزها و بقیه معیار خوبی نیست. مثلا می خواهم به حرف های همین هفته آقای جنتی در نماز جمعه اشاره کنم. ایشان فرمودند که " فتنه گران به دنبال مذاکره با آمریکا هستند." خب؟ حالا فرض کن باشند، مگر چه اشکالی دارد؟ مگر مذاکره کردن با آمریکا گناه دارد؟ یا مثلا مخالف سیاست خارجی کشور است؟ آیا مذاکره با آمریکای آقای اوباما کار بدی است که آقای جنتی به عنوان یک اتهام از آن نام می برد؟ مگر نه اینکه آقای احمدی نژاد، هفته ای سه بار برای اوباما نامه فدایت شوم می نویسد و هر روز مثل زبل خان از مشهد و همدان و تهران سردرمی آورد و التماس و خواهش می کند که اوباما با او مذاکره کند. اگر مذاکره با آمریکا بد است، خودتان چرا می خواهید مذاکره کنید، اگر هم خوب است، چرا از اینکه سران فتنه که اگر از خانه بیرون بیایند، یا خودشان کتک می خورند، یا پسر و دخترشان کتک می خورد و بازداشت می شود یا برادرزاده شان می رود زیر ماشین، با آمریکا مذاکره کنند، می ترسید؟ اگر واقعا ممه را لولو برده است، که هیچ، ولی اگر آن را لولو نبرده و ممه هست، مال همه است.
حالا این یکی را ول کنید، بگذارید برویم سر تشکیل اجتماعات، الآن یک سال است که سبزها می خواهند برای اجرای قانون اساسی و اعتراض به تخلف انتخاباتی یک راهپیمایی آرام برگزار کنند، ولی اجازه آن توسط فرمانداری تهران صادر نمی شود، اگر هم راهپیمایی بدون مجوز انجام بگیرد که می زنند و می کشند و گاز اشک آور می زنند و خردل و فلفل و سپر و توپ تانک مسلسل دیگر اثر ندارد، در همه جا جاری می شود. آن وقت طرفداران رئیس جمهور با بودجه دولت، با اتوبوس دولت، با پرداخت پول قبض آب و برق، با ساندیس و کیک، با هزار جنغولک بازی ده هزار نفرشان می آیند خیابان، دولت آمار می دهد که پنجاه میلیون به خیابان آمدند. اگر قرار است مردم به خیابان بیایند، ما که با ماشین خودمان یا پیاده می آئیم، اتوبوس هم لازم نیست، دست تان درد نکند، ساندیس هم نمی خوریم، همین الآن توی خانه آب خوردیم تشنه نیستیم. مگر ما بد خیابان می آئیم که ما را کتک می زنید و نامعقول نوشابه مصرف می کنید، به آنها ساندیس و کیک و پول می دهید. تازه ما صدا هم نمی دهیم. ساکت، یک کلمه می گوئیم الله اکبر و رای ما رو پس بده. همین.
از اینها گذشته، درباره همین موضوع آقای علیرضا افتخاری. این علیرضا خان یک کلمه می گوید "من قربان رئیس جمهور بروم" یک دفعه هزار تا مجوز می گیرد برای اینکه آتش بزند به دل استاد تاج اصفهانی یا به یاد استاد دلکش بیچاره را عذاب بدهد. از صد تا ترانه اش هشتاد تاش کپی از روی کارهای دیگران است، چیزی به او نگوئیم فردا "تریلر" مایکل جکسون را در بیات اصفهان کپی می کند و زیرش هم یک بیاد استاد می نویسد و قانون کپی رایت را هم که الحمدالله موش خورده و ده برو که داری. در عوض آدم محترم و شریفی مثل شجریان یا نابغه ای مثل محسن نامجو باید در ولایت غربت، حق نداشته باشند برای مردم خودشان بخوانند. شما که ده سال در صدا و سیما بیل که نمی زدید، لابد یک کمی هم با موسیقی آشنا شدید، این حق است و منطقی است که آدمی مثل شجریان که فقط قربان رئیس جمهور زورکی مملکت نمی رود، از کشورش آلاخون والاخون بشود و آنوقت علیرضا افتخاری خودش را این همه استعمال کند؟ فرض کنیم خدا نیست، ایران هم که گور باباش، بهشت و جهنمی هم که اگر در کار بود آقای جنتی روز روشن دروغ نمی گفت کیلو کیلو، ما که متخصص دین نیستیم، آقای جنتی سی سال است همه کاره خدا در شورای نگهبان است، حتما می داند خبری نیست که مثل ریگ دروغ می گوید.
می خواستم بگویم حق و باطل و خدا و اینها را ول کنید، اگر به شما بگویند در یک جای دنیا یک خواننده است که بهترین خواننده موسیقی سنتی آن کشور است، فقط عیبش این است که قربان رئیس جمهور نمی رود، یکی دیگر هم هست که هفته ای یک نوار از ترانه های کسانی که صدای شان ممنوع است، منتشر می کند و قربان رئیس جمهور می رود، کدام شان بهتر است؟ چه جوابی دارید بدهید؟ مگر نمی گویند اگر دین ندارید لااقل آزاده باشید. آیا این کاری که شما می کنید معنی اش این نیست که حتی اگر دین هم داشته باشید، نباید آزاده باشید، وگرنه می زنیم دهن تان را سرویس می کنیم.
بدبختی یکی دو تا که نیست، بیایید یک نگاهی بکنید به همین همایش تهران، پانصد ششصد نفر از ایرانیان خارج از کشور که نه اسم دارند، نه معلوم است تخصص شان چیست، نه معلوم است که برای چی کجا رفته اند، دزدکی می برند تهران، با آنها شرط می کنند که همایش شان اصلا هیچ ربطی به سیاست ندارد و قول می دهند که احمدی نژاد در آنجا حضور پیدا نکند، بعد یک دفعه زبل خان اینجا زبل خان اونجا سروکله اش پیدا می شود و هر چه در زمان بچگی فحش یاد گرفته به عنوان مزه پرانی وسط جمعیت زرتی از خودش در می کند. آن وقت صدها هزار ایرانی که هم اسم دارند، هم رسم دارند و اگر جمع شان کنی به اندازه یک کشور کامل افتخارات فرهنگی و ادبی و هنری و علمی کسب کرده اند، حق ندارند وارد کشورشان بشوند، چرا که یک اشتباهی کرده اند و به حرف سبزها گوش داده اند و فکر کرده اند واقعا آن ممه را لولو برده و انتخابات آزاد است. حالا به جرم رفتار قانونی حق ورود به کشور را ندارند. یعنی می توانند وارد شوند، ولی باید بروند به همان جایی که نقدی و طائب نوشابه پخش می کنند. جان مادرتان که هر بچه اش مثل دسته گل، یک قوه مملکت دستش است، اگر در این انتخابات ایرانیان بیرون کشور انتخابات را تحریم کرده بودند و اعلام می کردند که قصد براندازی نظام را دارند، بدون مشکل و دردسر راه تهران برای شان باز نبود؟
علی آقا جان!
می بینی چه مشکلاتی داریم؟ ما می گوئیم قانون اجرا باید بشود، ما را می زنید و تبعید می کنید و ممنوع می کنید، یکی دیگر جلوی اجرای قانون را می گیرد رئیس می شود. هنرمند ما می خواهد صدای مردم باشد، می زنند توی سرش و او را هل می دهند که جلوی رئیس جمهور خم شود. دو میلیون نفر به خیابان می آیند و خواستار اجرای قانون می شوند، تلویزیون اعلام می کند 5 هزار خرابکار به خیابان آمدند، بعد شما ده هزار نفر سرباز و اراذل و اوباش رسمی را می برید خیابان و تلویزیون اعلام می کند این ده هزار نفر همان پنجاه میلیون نفر هستند. درد دل زیاد است، شما هم که خودت در جریان هستی. فقط نمی دانم چرا هر روز یاد مرحوم ناصرالدین شاه می افتم که گفته بود باید همه چیزمان به همه چیزمان بیاید.
ارادتمند
راستش را بخواهید اول تصمیم گرفتم نامه را بنویسم، بعد مخاطب آن را انتخاب کردم. ممکن است فکر کنید این کار نامعقول است، ولی خودتان بگوئید، چه فرقی می کند که نامه برای چه کسی بنویسیم؟ در هر حال ما حرف مان را می زنیم و عده ای از مردم آن را می خوانند و شما هم کارتان را می کنید و عده ای از مردم به شما می گویند دست تان درد نکند، عده ای هم می گویند دست تان بشکند. البته من دوست ندارم دست شما بشکند، چون واقعیتش را بخواهید فعلا تنها کسی که دست راستش به دست چپش نمی گوید شکر زیادی نخور، ظاهرا شما هستید. پس بهتر است دو تا دست را داشته باشید.
موضوعی که می خواستم عرض کنم این است که هر چه فکر می کنم نمی فهمم ما سبزها با شما که سبز نیستید چه فرقی داریم؟ البته می دانم شما هم خوشگلید هم خوب تار می زنید، اما اینها برای نابرابری میان سبزها و بقیه معیار خوبی نیست. مثلا می خواهم به حرف های همین هفته آقای جنتی در نماز جمعه اشاره کنم. ایشان فرمودند که " فتنه گران به دنبال مذاکره با آمریکا هستند." خب؟ حالا فرض کن باشند، مگر چه اشکالی دارد؟ مگر مذاکره کردن با آمریکا گناه دارد؟ یا مثلا مخالف سیاست خارجی کشور است؟ آیا مذاکره با آمریکای آقای اوباما کار بدی است که آقای جنتی به عنوان یک اتهام از آن نام می برد؟ مگر نه اینکه آقای احمدی نژاد، هفته ای سه بار برای اوباما نامه فدایت شوم می نویسد و هر روز مثل زبل خان از مشهد و همدان و تهران سردرمی آورد و التماس و خواهش می کند که اوباما با او مذاکره کند. اگر مذاکره با آمریکا بد است، خودتان چرا می خواهید مذاکره کنید، اگر هم خوب است، چرا از اینکه سران فتنه که اگر از خانه بیرون بیایند، یا خودشان کتک می خورند، یا پسر و دخترشان کتک می خورد و بازداشت می شود یا برادرزاده شان می رود زیر ماشین، با آمریکا مذاکره کنند، می ترسید؟ اگر واقعا ممه را لولو برده است، که هیچ، ولی اگر آن را لولو نبرده و ممه هست، مال همه است.
حالا این یکی را ول کنید، بگذارید برویم سر تشکیل اجتماعات، الآن یک سال است که سبزها می خواهند برای اجرای قانون اساسی و اعتراض به تخلف انتخاباتی یک راهپیمایی آرام برگزار کنند، ولی اجازه آن توسط فرمانداری تهران صادر نمی شود، اگر هم راهپیمایی بدون مجوز انجام بگیرد که می زنند و می کشند و گاز اشک آور می زنند و خردل و فلفل و سپر و توپ تانک مسلسل دیگر اثر ندارد، در همه جا جاری می شود. آن وقت طرفداران رئیس جمهور با بودجه دولت، با اتوبوس دولت، با پرداخت پول قبض آب و برق، با ساندیس و کیک، با هزار جنغولک بازی ده هزار نفرشان می آیند خیابان، دولت آمار می دهد که پنجاه میلیون به خیابان آمدند. اگر قرار است مردم به خیابان بیایند، ما که با ماشین خودمان یا پیاده می آئیم، اتوبوس هم لازم نیست، دست تان درد نکند، ساندیس هم نمی خوریم، همین الآن توی خانه آب خوردیم تشنه نیستیم. مگر ما بد خیابان می آئیم که ما را کتک می زنید و نامعقول نوشابه مصرف می کنید، به آنها ساندیس و کیک و پول می دهید. تازه ما صدا هم نمی دهیم. ساکت، یک کلمه می گوئیم الله اکبر و رای ما رو پس بده. همین.
از اینها گذشته، درباره همین موضوع آقای علیرضا افتخاری. این علیرضا خان یک کلمه می گوید "من قربان رئیس جمهور بروم" یک دفعه هزار تا مجوز می گیرد برای اینکه آتش بزند به دل استاد تاج اصفهانی یا به یاد استاد دلکش بیچاره را عذاب بدهد. از صد تا ترانه اش هشتاد تاش کپی از روی کارهای دیگران است، چیزی به او نگوئیم فردا "تریلر" مایکل جکسون را در بیات اصفهان کپی می کند و زیرش هم یک بیاد استاد می نویسد و قانون کپی رایت را هم که الحمدالله موش خورده و ده برو که داری. در عوض آدم محترم و شریفی مثل شجریان یا نابغه ای مثل محسن نامجو باید در ولایت غربت، حق نداشته باشند برای مردم خودشان بخوانند. شما که ده سال در صدا و سیما بیل که نمی زدید، لابد یک کمی هم با موسیقی آشنا شدید، این حق است و منطقی است که آدمی مثل شجریان که فقط قربان رئیس جمهور زورکی مملکت نمی رود، از کشورش آلاخون والاخون بشود و آنوقت علیرضا افتخاری خودش را این همه استعمال کند؟ فرض کنیم خدا نیست، ایران هم که گور باباش، بهشت و جهنمی هم که اگر در کار بود آقای جنتی روز روشن دروغ نمی گفت کیلو کیلو، ما که متخصص دین نیستیم، آقای جنتی سی سال است همه کاره خدا در شورای نگهبان است، حتما می داند خبری نیست که مثل ریگ دروغ می گوید.
می خواستم بگویم حق و باطل و خدا و اینها را ول کنید، اگر به شما بگویند در یک جای دنیا یک خواننده است که بهترین خواننده موسیقی سنتی آن کشور است، فقط عیبش این است که قربان رئیس جمهور نمی رود، یکی دیگر هم هست که هفته ای یک نوار از ترانه های کسانی که صدای شان ممنوع است، منتشر می کند و قربان رئیس جمهور می رود، کدام شان بهتر است؟ چه جوابی دارید بدهید؟ مگر نمی گویند اگر دین ندارید لااقل آزاده باشید. آیا این کاری که شما می کنید معنی اش این نیست که حتی اگر دین هم داشته باشید، نباید آزاده باشید، وگرنه می زنیم دهن تان را سرویس می کنیم.
بدبختی یکی دو تا که نیست، بیایید یک نگاهی بکنید به همین همایش تهران، پانصد ششصد نفر از ایرانیان خارج از کشور که نه اسم دارند، نه معلوم است تخصص شان چیست، نه معلوم است که برای چی کجا رفته اند، دزدکی می برند تهران، با آنها شرط می کنند که همایش شان اصلا هیچ ربطی به سیاست ندارد و قول می دهند که احمدی نژاد در آنجا حضور پیدا نکند، بعد یک دفعه زبل خان اینجا زبل خان اونجا سروکله اش پیدا می شود و هر چه در زمان بچگی فحش یاد گرفته به عنوان مزه پرانی وسط جمعیت زرتی از خودش در می کند. آن وقت صدها هزار ایرانی که هم اسم دارند، هم رسم دارند و اگر جمع شان کنی به اندازه یک کشور کامل افتخارات فرهنگی و ادبی و هنری و علمی کسب کرده اند، حق ندارند وارد کشورشان بشوند، چرا که یک اشتباهی کرده اند و به حرف سبزها گوش داده اند و فکر کرده اند واقعا آن ممه را لولو برده و انتخابات آزاد است. حالا به جرم رفتار قانونی حق ورود به کشور را ندارند. یعنی می توانند وارد شوند، ولی باید بروند به همان جایی که نقدی و طائب نوشابه پخش می کنند. جان مادرتان که هر بچه اش مثل دسته گل، یک قوه مملکت دستش است، اگر در این انتخابات ایرانیان بیرون کشور انتخابات را تحریم کرده بودند و اعلام می کردند که قصد براندازی نظام را دارند، بدون مشکل و دردسر راه تهران برای شان باز نبود؟
علی آقا جان!
می بینی چه مشکلاتی داریم؟ ما می گوئیم قانون اجرا باید بشود، ما را می زنید و تبعید می کنید و ممنوع می کنید، یکی دیگر جلوی اجرای قانون را می گیرد رئیس می شود. هنرمند ما می خواهد صدای مردم باشد، می زنند توی سرش و او را هل می دهند که جلوی رئیس جمهور خم شود. دو میلیون نفر به خیابان می آیند و خواستار اجرای قانون می شوند، تلویزیون اعلام می کند 5 هزار خرابکار به خیابان آمدند، بعد شما ده هزار نفر سرباز و اراذل و اوباش رسمی را می برید خیابان و تلویزیون اعلام می کند این ده هزار نفر همان پنجاه میلیون نفر هستند. درد دل زیاد است، شما هم که خودت در جریان هستی. فقط نمی دانم چرا هر روز یاد مرحوم ناصرالدین شاه می افتم که گفته بود باید همه چیزمان به همه چیزمان بیاید.
ارادتمند
۱۳۸۹ مرداد ۶, چهارشنبه
چه کنیم از دست جمهوری اسلامی!
امروز یه نصاب اوردم که یوتلستمون که به هم ریخته بود رو تنظیم کنه.نزدیک به ۳ ساعت و خورده ای ور رفتن آخرشم با کیفیت در حد ۵۰ واسم گرفته.بهش میگم چرا اینجوریه پس.میگه از برکات وجود جمهوری اسلامیه.تازه تو هاتبردم چون فرکانس gem music با فرکانس صدای آمریکا و بیبیسی تو یوتل یکیه(۱۰۷۲۰)اونم تو هاتبرد قطعه.مثلا رفته بودم یه نصاب فوق حرفه ای گیر آورده بودم. واقعا دیگه نمیدونم از دست نظام مقدس جمهوری اسلامی چیکار کنم!
۱۳۸۹ تیر ۲۳, چهارشنبه
یک سال از دفن مخفیانه اجساد یخ زده گذشت
۲۲ و ۲۳ و ۲۴ تیر ۸۸ را یادتون هست؟یک سال ازاون روزها گذشت.۳روزی که بهشت زهرا در شب اون ۳روز به خود لرزید.۳شبی که سردخانه های بهشت زهرا پذیرای اجساد یخ زدهای بودند که معلوم نبود کجا و کی کشته شده بودند.اجسادی که چون در یخچالهای صنعتی نگهداری شده بودند به حالت مربعی شکل درآمده بودند.جسدهایی که همگی از ناحیه مقعد خونریزی کرده بودند و زنها نیز علاوه بر آن از ناحیه آلت تناسلی وضعیت اسفباری داشتند.جنازههایی که در بازداشتگاههای رژیم مثلا اسلامی معلوم نبود چه بلایی سرشان آمده بود.معلوم نبود اگر آن کارکن باشرف بهشت زهرا نبود کی و چگونه از این جنایت رژیم باخبر میشدیم. بخشت زهرا در آن ۳شب چیزهایی را دید که شاید در تمام مدت تاسیسش کم دیده بود.این یکی از جنایات بی شمار این رژیم است که تپسط یک فرد باشرف برملا شد ولی این رژیم انقدر جنایات داشته و ما از آنها بیخبریم که حد ندارد. این جسدها بی نام و نشان دفن شدند ولی بی نام و نشان نماندند چون در راه حق کشته شدند و حق همیشه پیروز است و اگر خداوند بخواهد همه چیز ممکن است و این جنایت رژیم پوشیده نماند تا همگان بدانن این اجسادی که بلاهای یسیاری بر سرشان آمده بود چگونه و کی دفن شدند تا به قول معروف روسیاهی به ذغال بماند.روحشان شاد...


۱۳۸۹ تیر ۲۰, یکشنبه
جنبش متکثر
تفاوت در راه و راهکار، تفاوت در بینش و برداشتهای متفاوت از جامعه همه و همه چیزیاست که باعث تکثر و یا به بیان بهتر تفاوت در میان مردمی میشود که همه خاستگاهشان رسیدن به دموکراسی است.
تعریف مهاجرانی از جنبش سبز، صحبتهای میر حسین موسوی در باب تکثر در جنبش و تمامی گفتمانها و متنهایی که در این مدت در رسانهها چرخ خورده است نشان از نگرانی برخورد این تفاوت ها دارد، تفاوتهایی که برخی اسرار دارد زیر لوای یک رنگ جا بدهندش و دیگرانی برای رنگها چهارچوب میکشند.
اما دراین میان حقیقتی که انکار پذیر نیست وجود این تفاوتهاست و مهمترین نکته پیدا کردن راهی است تا بتوان این اختلافات را با گفتگو و تعامل حل کرد، نقطه مشترکی که میتوان آن را میثاق جنبش دانست گفتگو و تعامل است، دو عنصری که میتوانند راه گشای این همه تفاوت در نگرش باشد.
اینکه از جنبش متکثر صحبت میکنم و نه جنبش سبز متکثر، ناشی از آن است که معتقدم لزومی ندارد تکثر در قالب رنگ سبز خود را عیان کند و لزوما نباید جنبش سیاسی درایران را به یک رنگ و یک ایدئولوژی خلاصه کرد، نکتهای که میتواند ما را نه تنها در راه رسیدن به دموکراسی همراهی کند بلکه برای ساختن فردایی بهتر همراه باشد همین تفاوت در دیدگاه ها و حل و فصل آنها با گفتمان است.
ما باید بیش از آن که زمان و انرژی خود را صرف این نکته بکنیم که آیا جنبش سبز میتواند متکثر باشد یا که نه؛ باید به جامعه متکثر خود فکر کنیم و راهی برای تعامل با جنبشهای دیگر پیدا کنیم، احزاب اصلاحطلب و اپوزیسیونی که سالها فعالیت کرده اند میتوانند و باید با ایجاد گفتمان راه را برای ساختن فردا باز کنند.
گفتمان در چهارچوب احزاب اصلاحطلب و یا برانداز و یا حتی اقتدارگرا نمیتواند ما را به افقی روشن رهنمود کند، بلکه این گفتمان بر مبنی حقیقت جامعه ایران است که باید ایجاد شود و تمامی موانع بر سر راه رسیدن به دموکراسی را طی کند.
با درک درست جامعه ایران میتوان به این نکته رسید که نه تمامی مردم بر حاکمیت امروز اعتماد دارند و نه به اصلاح طلبان ایمان و نه به اپوزیسیون اعتقاد بلکه جامعه از انبوهی از این اعتقادات استوار است که میتواند نوید پیشرفت ما باشد. لزومی ندارد که تمامی مردم زیر چتر جنبش سبز گرد هم آیند و یا بر عکس زیر چتر اپوزیسیون برانداز، نیازی که هست برداشت درست سیاسیون از جامعه و برنامهریزی برای پیمودن راه و انتخاب بهترین راهکارها است.
میتوان از جنبشی متکثر صحبت کرد و به آن امید داشت. جنبشی که تمامی مردم را اگر چه بر زیر یک چتر جمع نمیکند اما میتواند آنها را به راهی مشترک امید دهد. نکتهای که در میان اختلافات سیاسی گم شده است اصل دموکراسی است اصلی که باید به آن تن دهیم اصلی که ما را مجبور میکند تا مخالف را به رسمیت بشناسیم و برای رسیدن به نقطه سازندگی با آنها وارد گفتگو شویم.
تعامل و گفتگو لازمه پویایی جامعه سیاسی ماست. کسانی که از انتقاد گله میکنند و رهبران خود را انتقاد ناپذیر میدانند اصل اساسی دموکراسی را فراموش کردهاند، رهبران جنبشها باید نقد شوند تا گفتمان راه گشا در جامعه خود را پیدا کند و بتواند راه کار درست را به جامعه تزریق کند، نباید از منتقدین سیاست ورزی را انتظار داشت و تنها میتوان آنها را به انصاف دعوت کرد و به آنها اطمینان داد که نقادی سازنده است.
بهترین راه نه تنها برای پیش برد اهداف امروز جامعه بلکه برای ساختن فردا تعامل و گفتمان است. گفتمانی که میتواند مخالفترینها را بر سر یک میز بنشاند تا آینده ساخته شود.
درخت و سنگ و سار و سنگسار و دار
سایه دستی ست که می پندارد
دنیا را باید از چیزهایی پاک کرد
آرش حسینی پژوه
تعریف مهاجرانی از جنبش سبز، صحبتهای میر حسین موسوی در باب تکثر در جنبش و تمامی گفتمانها و متنهایی که در این مدت در رسانهها چرخ خورده است نشان از نگرانی برخورد این تفاوت ها دارد، تفاوتهایی که برخی اسرار دارد زیر لوای یک رنگ جا بدهندش و دیگرانی برای رنگها چهارچوب میکشند.
اما دراین میان حقیقتی که انکار پذیر نیست وجود این تفاوتهاست و مهمترین نکته پیدا کردن راهی است تا بتوان این اختلافات را با گفتگو و تعامل حل کرد، نقطه مشترکی که میتوان آن را میثاق جنبش دانست گفتگو و تعامل است، دو عنصری که میتوانند راه گشای این همه تفاوت در نگرش باشد.
اینکه از جنبش متکثر صحبت میکنم و نه جنبش سبز متکثر، ناشی از آن است که معتقدم لزومی ندارد تکثر در قالب رنگ سبز خود را عیان کند و لزوما نباید جنبش سیاسی درایران را به یک رنگ و یک ایدئولوژی خلاصه کرد، نکتهای که میتواند ما را نه تنها در راه رسیدن به دموکراسی همراهی کند بلکه برای ساختن فردایی بهتر همراه باشد همین تفاوت در دیدگاه ها و حل و فصل آنها با گفتمان است.
ما باید بیش از آن که زمان و انرژی خود را صرف این نکته بکنیم که آیا جنبش سبز میتواند متکثر باشد یا که نه؛ باید به جامعه متکثر خود فکر کنیم و راهی برای تعامل با جنبشهای دیگر پیدا کنیم، احزاب اصلاحطلب و اپوزیسیونی که سالها فعالیت کرده اند میتوانند و باید با ایجاد گفتمان راه را برای ساختن فردا باز کنند.
گفتمان در چهارچوب احزاب اصلاحطلب و یا برانداز و یا حتی اقتدارگرا نمیتواند ما را به افقی روشن رهنمود کند، بلکه این گفتمان بر مبنی حقیقت جامعه ایران است که باید ایجاد شود و تمامی موانع بر سر راه رسیدن به دموکراسی را طی کند.
با درک درست جامعه ایران میتوان به این نکته رسید که نه تمامی مردم بر حاکمیت امروز اعتماد دارند و نه به اصلاح طلبان ایمان و نه به اپوزیسیون اعتقاد بلکه جامعه از انبوهی از این اعتقادات استوار است که میتواند نوید پیشرفت ما باشد. لزومی ندارد که تمامی مردم زیر چتر جنبش سبز گرد هم آیند و یا بر عکس زیر چتر اپوزیسیون برانداز، نیازی که هست برداشت درست سیاسیون از جامعه و برنامهریزی برای پیمودن راه و انتخاب بهترین راهکارها است.
میتوان از جنبشی متکثر صحبت کرد و به آن امید داشت. جنبشی که تمامی مردم را اگر چه بر زیر یک چتر جمع نمیکند اما میتواند آنها را به راهی مشترک امید دهد. نکتهای که در میان اختلافات سیاسی گم شده است اصل دموکراسی است اصلی که باید به آن تن دهیم اصلی که ما را مجبور میکند تا مخالف را به رسمیت بشناسیم و برای رسیدن به نقطه سازندگی با آنها وارد گفتگو شویم.
تعامل و گفتگو لازمه پویایی جامعه سیاسی ماست. کسانی که از انتقاد گله میکنند و رهبران خود را انتقاد ناپذیر میدانند اصل اساسی دموکراسی را فراموش کردهاند، رهبران جنبشها باید نقد شوند تا گفتمان راه گشا در جامعه خود را پیدا کند و بتواند راه کار درست را به جامعه تزریق کند، نباید از منتقدین سیاست ورزی را انتظار داشت و تنها میتوان آنها را به انصاف دعوت کرد و به آنها اطمینان داد که نقادی سازنده است.
بهترین راه نه تنها برای پیش برد اهداف امروز جامعه بلکه برای ساختن فردا تعامل و گفتمان است. گفتمانی که میتواند مخالفترینها را بر سر یک میز بنشاند تا آینده ساخته شود.
درخت و سنگ و سار و سنگسار و دار
سایه دستی ست که می پندارد
دنیا را باید از چیزهایی پاک کرد
آرش حسینی پژوه
۱۳۸۹ تیر ۱۹, شنبه
تنوع برداشت از تعطیلات دولتی!
ساعت هشت صبح روز تعطیل ( روز مبعث ) در صف نانوایی یکی از مناطق میانی تهران یکی باتردید به بغل دستی می گوید :
دولت ، فردا و پس فردا رو تعطیل اعلام کرده ؟!
بغل دستی : نه نشنیدم . برای چی؟!
سومی : برای گرمی هوا . مثل اینکه دیشب تلویزیون اعلام کرده .
یکی دیگر: آره . من صبح از رادیو فرهنگ شنیدم . فقط بانک ها بازن .
سپس شروع کرد به شمردن پنج استانی که تعطیل اعلام شد .
یکی از انتهای صف : تهران هم تعطیله ؟
نفر جلویی : آره . گرما چهل پنجاه درجه است بابا .
یکی آرام تر می گوید به حدی که کسی نشنود : این مملکت هم که همش تعطیله .
صدایی که معلوم نیست از کجای صف است : همینه دیگه ! بگو خواب مضاعف نه کار مضاعف .
شاطر پس از آنکه با چنگک ، نان تافتون را روی پیش خوان می گذارد :
اگه بحث گرماست پس ما چکار کنیم که همش جلوی آتشیم ؟!
کسی به او پاسخ نمی دهد .
ساعت پنج عصر همان روز تعطیل در میدان تره بار :
مشتری خطاب به میوه فروش :
علی آقا فقط شما میوه فروشا بازین .
میوه فروش : تعطیله دیگه . ما هم که هستیم برا اینه که میوه ها خراب میشن .
مشتری : علی آقا فکر می کنی این تعطیلی ها واقعا برای گرمی هوا بوده ؟!
میوه فروش نگاهی به دور و برش می کند و می گوید : نه عزیز جان ساده نباش . چون بازار بر سر مالیات اعتصاب کرده بودن و کارارو تعطیل کرده بودن اینا می خوان این تعطیلی رو با اون قاطیش کنن که معلوم نشه !
مشتری : ولی دولت که عقب نشینی کرده .
میوه فروش با تحکم بیشتر : نه بابا ، داستان ادامه داره .
ساعت شش عصر همان روز در داخل اتوبوس شرکت واحد :
اولی : با اونکه الان ساعت شیشه ، هنوز گرما نیفتاده .
دومی : برا همینه که دولت این روزا رو تعطیل اعلام کرده .
سومی : نه بابا فکر می کنی برای این گرماست ؟! چقدر ساده ای ! برای هجده تیره .
مسافر دیگر وارد این مباحثه می شود :
هجده تیر که دیروز بود و تموم شد و رفت و هیچ خبری هم نبود .
دوباره سومی : نه اینا نگران روزای بعدشن . برای همین این چندروزو تعطیل کردن که به اوضاع مسلط باشن .
یکی با خنده : یعنی واقعا برای گرمای هوا نبوده ؟ راستش هرکی یه چیزی میگه . منم موندم که ببینم واقعا کدومش به واقعیت نزدیکتره .
با مجله دنیای جدول خودش را باد می زند و می گوید ولی اونچه که الان دارم حس می کنم این واقعیته که دارم می پزم .
دولت ، فردا و پس فردا رو تعطیل اعلام کرده ؟!
بغل دستی : نه نشنیدم . برای چی؟!
سومی : برای گرمی هوا . مثل اینکه دیشب تلویزیون اعلام کرده .
یکی دیگر: آره . من صبح از رادیو فرهنگ شنیدم . فقط بانک ها بازن .
سپس شروع کرد به شمردن پنج استانی که تعطیل اعلام شد .
یکی از انتهای صف : تهران هم تعطیله ؟
نفر جلویی : آره . گرما چهل پنجاه درجه است بابا .
یکی آرام تر می گوید به حدی که کسی نشنود : این مملکت هم که همش تعطیله .
صدایی که معلوم نیست از کجای صف است : همینه دیگه ! بگو خواب مضاعف نه کار مضاعف .
شاطر پس از آنکه با چنگک ، نان تافتون را روی پیش خوان می گذارد :
اگه بحث گرماست پس ما چکار کنیم که همش جلوی آتشیم ؟!
کسی به او پاسخ نمی دهد .
ساعت پنج عصر همان روز تعطیل در میدان تره بار :
مشتری خطاب به میوه فروش :
علی آقا فقط شما میوه فروشا بازین .
میوه فروش : تعطیله دیگه . ما هم که هستیم برا اینه که میوه ها خراب میشن .
مشتری : علی آقا فکر می کنی این تعطیلی ها واقعا برای گرمی هوا بوده ؟!
میوه فروش نگاهی به دور و برش می کند و می گوید : نه عزیز جان ساده نباش . چون بازار بر سر مالیات اعتصاب کرده بودن و کارارو تعطیل کرده بودن اینا می خوان این تعطیلی رو با اون قاطیش کنن که معلوم نشه !
مشتری : ولی دولت که عقب نشینی کرده .
میوه فروش با تحکم بیشتر : نه بابا ، داستان ادامه داره .
ساعت شش عصر همان روز در داخل اتوبوس شرکت واحد :
اولی : با اونکه الان ساعت شیشه ، هنوز گرما نیفتاده .
دومی : برا همینه که دولت این روزا رو تعطیل اعلام کرده .
سومی : نه بابا فکر می کنی برای این گرماست ؟! چقدر ساده ای ! برای هجده تیره .
مسافر دیگر وارد این مباحثه می شود :
هجده تیر که دیروز بود و تموم شد و رفت و هیچ خبری هم نبود .
دوباره سومی : نه اینا نگران روزای بعدشن . برای همین این چندروزو تعطیل کردن که به اوضاع مسلط باشن .
یکی با خنده : یعنی واقعا برای گرمای هوا نبوده ؟ راستش هرکی یه چیزی میگه . منم موندم که ببینم واقعا کدومش به واقعیت نزدیکتره .
با مجله دنیای جدول خودش را باد می زند و می گوید ولی اونچه که الان دارم حس می کنم این واقعیته که دارم می پزم .
۱۳۸۹ تیر ۱۷, پنجشنبه
میرحسین؛ناجوانمردانه به تو خنجر میزنیم.
تا ۱ ماه قبل از انتخابات از تحریمیهای انتخابات بودم و مخالف سرسخت جمهوری مثلا اسلامی.به هیچ عنوان به هیچ یک از افراد این نظام امیدی نداشتم و تک تک اونارو آدم هایی دروغگو و کثیف میدونستم.تا رسید به نزدیکی های انتخابات که چیزی به کودتا نمونده بود.اصلا دوست نداشتم رای بدم ولی هرشب از خونه میزدم بیرون ببینم مردم چه حال و هوایی دارند.اصلا نمیتونستم باور کنم اینا همون مردمی بودن که تا تنت بهشون میخورد فحش خوارمادر نثارت میکردند.انگار از یه کره دیگه اومده بودند.همه با هم خوب بودند چون هدفشون یکی بود.اونا یه چیزیو که خیلی وقت بود گم کرده بودند دوباره پیدا کرده بودند و اون چیزی نبو جز امید.اما این امید رو کی به اونا داده بود.کسی که ۲۰ سال از سیاست دور بود ومن حتی یک بار هم قیافه این شخص رو ندیده بودم تو عمرم.شخصی به نام میرحسین موسوی خامنه که به قول خودش با احساس خطر کردن به صحنه اومده بود.کسی که باعث شد امثال من تحریمی هم انگشتمون جوهری بشه حتی اگه از این نظام متنفر باشیم.انتخابات برگزار شد و اون کودتا.۲۴ خرداد بود که میرحسین گفت تا آخرش می ایسته و تسلیم این صحنه آرایی نمیشه.اون موقعشم خیلی ها فکر نمیکردند که میرحسین واقعا سر حرفش وایسته و حتی تو این راه خواهرزاده اش رو هم بده.اما با کمال بی انصافی امروز داریم محاکمه اش میکنیم که داره باحکومت سازش میکنه و دستی پشت پرده است. موسوی با اوناست و مهره ی خامنه ایه. نمیدونم چطور ممکنه بگیم میرحسین مهره اوناست. کسی که خودش جرقه این جنبش رو زد حالا بگیم با اوناست.خیلی جالبه واقعا دست مریزاد به این تحلیل.نمیخوام زیاد کشش بدم ولی اشکال کار از میرحسین نیست ما باید اشکال رو تو خودمون جستجو کنیم.موسوی سر حرفش وایستاده و عقبم نکشیده.من به این تحلیل های کلمه کاری ندارم چون میدونم اینها حرف میرحسین نیست ولی از خودمون بپرسیم آیا به حرف میرحسین که میگه آگاهیهارو گسترش بدیم گوش دادیم که ازش انتظار داریم ما هرچی میگیم اونم انجام بده؟
۱۳۸۹ تیر ۱۳, یکشنبه
مراسم سالگرد علیرضا افتخاری,شهید جنبش سبز,جمعه برگزار شد
مراسم سالگرد این شهید جنبش سبز که در ۳۰ خرداد سال گذشته بر اثر اصابت گلوله بر سرش به شهادت رسید,جمعه در بهشت زهرا و س\س در حسینیه دریانی ها در شهرآرا برگزار شد.
وی از کارکنان روزنامه ابرار بود و دارای مدرک مهندسی در رشته کشاورزی بود.علیرضا افتخاری در زمان شهادت ۲۹ ساله بود و متولد ۳ خرداد سال ۵۹ است.پیکر این شهید در روز ۹تیر سال ۸۸ یعنی ۱۰روز پس از شهادت او به خانواده اش تحویل داده میشود و از آنها خواسته میشود که بگویند فرزندشان بر اثر تصادف مرده است.روحش شاد...
وی از کارکنان روزنامه ابرار بود و دارای مدرک مهندسی در رشته کشاورزی بود.علیرضا افتخاری در زمان شهادت ۲۹ ساله بود و متولد ۳ خرداد سال ۵۹ است.پیکر این شهید در روز ۹تیر سال ۸۸ یعنی ۱۰روز پس از شهادت او به خانواده اش تحویل داده میشود و از آنها خواسته میشود که بگویند فرزندشان بر اثر تصادف مرده است.روحش شاد...
۱۳۸۹ تیر ۱۰, پنجشنبه
مراسم سالگرد علیرضا افتخاری,از شهیدان جنبش سبز,امروز ساعت۱۶:۳۰ بر سر مزار او در قطعه ۲۵۷ برگزار میشود
مراسم سالگرد علیرضا افتخاری امروز ساعت ۱۶:۳۰ دقیقه بر سر مزار او در قطعه ۲۵۷ بهشت زهرا برگزار میشود.علیرضا افتخاری,یکی از شهیدان جنبش سبز است که در روز ۳۰خرداد بر اثر اصابت گلوله بر سر او به شهادت رسید.وی از کارکنان روزنامه ابرار بود و دارای مدرک مهندسی در رشته کشاورزی بود.علیرضا افتخاری در زمان شهادت ۲۹ ساله بود و متولد ۳ خرداد سال ۵۹ است.پیکر این شهید در روز ۹تیر سال ۸۸ یعنی ۱۰روز پس از شهادت او به خانواده اش تحویل داده میشود و از آنها خواسته میشود که بگویند فرزندشان بر اثر تصادف مرده است.خانواده این شهید از ترس نیروهای امنیتی سالگرد این شهید را امروز در ساعت ۱۶:۳۰ دقیقه بر سر مزار او برگزار میکنند.مسلما حضور تک تک ما موجب تسلی خاطر این خانواده و شادی روح این شهید جنبش سبز میشود.روحش شاد و راهش پررهرو باد.
۱۳۸۹ تیر ۸, سهشنبه
شیخ مهدی من هم پشت تو تا آخر ایستاده ام
...این افراد باید بدانند که مهدی کروبی تا آخر ایستاده است و آماده پرداخت هرگونه هزینه ای در این راه است و تا گرفتن حق مردم از پا نخواهد نشت.
برای چندمین بار است که در این یک سال این جمله را از شیخ عزیز میشنوم.کسی که قبل از انتخابات اگر قرار بود بین او و احمدی نژاد یکی را انتخاب میکردم مسلما او نبود.اما حالا با تمام وجودم از او به خاطر این فکر اشتباه و بسیار غلطم عذرخواهی میکنم.در این یک سال او را آدمی یافتم که فکر وجود همچین آدمی در این نظام هیچ وقت به ذهنم خطور نمیکرد.من نه اهل بت ساختن هستم ونه از این کار خوشم می آید.زیرا ۳۱سال است که چوب همین بت سازی پدران خود را خورده ایم و آنقدر هم از این نظام متنفرم که دیگر حاضر نیستم مانند نسل گذشته اشتباه انقلاب ۵۷ را تکرار کنم تا دوباره نظامی مانند جمهوری اسلامی روی کار بیاید ولی شیر مهدی کروبی و میر عزیز را انسانهایی یافتم که باور کردن وجود آنها در این نظام منحوس برایم مشکل است.شیخ عزیز با کاری که در مرداد سال گذشته کردی و به قول خامنه ای آبروی نظام را بردی و کمر نظام را شکستی مطمئنم که تا آخر ایستاده ای و برای این کار هر هزینه ای میدهی.من هم تا آخرین نفسم برای آزادی ایرانم پشت سر شما ایستاده ام.
برای چندمین بار است که در این یک سال این جمله را از شیخ عزیز میشنوم.کسی که قبل از انتخابات اگر قرار بود بین او و احمدی نژاد یکی را انتخاب میکردم مسلما او نبود.اما حالا با تمام وجودم از او به خاطر این فکر اشتباه و بسیار غلطم عذرخواهی میکنم.در این یک سال او را آدمی یافتم که فکر وجود همچین آدمی در این نظام هیچ وقت به ذهنم خطور نمیکرد.من نه اهل بت ساختن هستم ونه از این کار خوشم می آید.زیرا ۳۱سال است که چوب همین بت سازی پدران خود را خورده ایم و آنقدر هم از این نظام متنفرم که دیگر حاضر نیستم مانند نسل گذشته اشتباه انقلاب ۵۷ را تکرار کنم تا دوباره نظامی مانند جمهوری اسلامی روی کار بیاید ولی شیر مهدی کروبی و میر عزیز را انسانهایی یافتم که باور کردن وجود آنها در این نظام منحوس برایم مشکل است.شیخ عزیز با کاری که در مرداد سال گذشته کردی و به قول خامنه ای آبروی نظام را بردی و کمر نظام را شکستی مطمئنم که تا آخر ایستاده ای و برای این کار هر هزینه ای میدهی.من هم تا آخرین نفسم برای آزادی ایرانم پشت سر شما ایستاده ام.
۱۳۸۹ تیر ۷, دوشنبه
ترانه ای که دیگر سروده نشد.
یادمه سال پیش تو همین روز با تجهیزات تظاهراتیم( آب معدنی,ماسک,عینک دودی,...)راه افتادم رفتم سمت مسجد قبا.هنوز نیم ساعتی نگذشته بود از رسیدنم که دیدم شیخ عزیز که جمعیتی دورش کرده بودن داشت میومد.یادمه اون روز رضا عطاران هم تو مسجد قبا بود.زمانی که گاز اشک آور رو زدن اون پیش شیخ بود.اما غافل از این که دختری با موهای بافته شده و شال سبز رنگی جلوی مسجد به همراه چند نفر دیگه دستگیر میشند و با یه ون به جایی که معلوم نیست کجاست برده میشند.ترانه آخرین باری بود که دنیای بیرون رو میدید.ترانه ای که توسط مزدوری از مزدوران خامنه ای یعنی طائب مورد بدترین نوع شکنجه قرار گرفت.اونم در نظامی که مدعیست که اسلامیه اما نمیدونم این اسلام چرا همه چیزش با اسلام ما متناقضه.اسلامی که تجاوز رو گناه کبیره میدونه چطور میتونه این کار رو در جای دیگه حلال بدونه.نه این اسلام ,اسلام طالبانیست.ترانه موسوی کسی بود که با فداشدن خودش ننگی از این نظام رو آشکار کرد که دیگه جایی برای دفاع از اسلامیتش باقی نذاشت.تا جایی که خامنه ای مرداد سال پیش گفت:آبروی ۳۰ساله نظام رفت و کمر نظام شکست.آری,ترانه همچون اسم خود ترانه ای را سرود که خامنه ای رو به زانو درآورد.روحش شاد...
۱۳۸۹ تیر ۲, چهارشنبه
تقــــاطــــع شیـــطـان

فیلمی با بازی گردانی یک «خانم خبرنگارخارجی» به نام «ملونی فرانکلین» که برای کانال برون مرزی صدا و سیمای جمهوری اسلامی؛ یعنی پرس تی وی کار می کند.
فیلم این خانم خبرنگار خارجی که راجع به قتل «ندا آقا سلطان» بود و در فاصله نه روز تا سالگرد به قتل رساندن ندا پخش شد، این قابلیت را داشت که چنان اعصاب هر انسان – نه الزاماً ایرانی – را به هم بریزد که غم حضورنداشتن تیم ملی فوتبال کشورش در جام جهانی به دلیل سو مدیریت دولت و برگزار نشدن راهپیمایی سالگرد انتخابات را که هیچ، حتی ناراحتی قاطی آدم حساب نشدن یک ملت را هم به فراموشی بسپارد.
دردآوراست؛ خیلی هم زیاد، اینکه یکی از مردمان سرزمین تو- ندا آقا سلطان را می گویم- در یکی از دلخراش ترین صحنه هایی که از زمان دست یابی بشر به تکنولوژی ثبت و ضبط، به تصویر کشیده شده کف خیابان جان بسپارد و سمبلی شود برای سایر جانباختگان مظلوم حوادث پس از انتخابات ریاست جمهوری دهم، بعد یک خانم خارجی – لابد خبرنگار – تلاش کند به بهانه روشن کردن ماجرا استدلال هایی را به زبان بیاورد یا از زبان دیگران دربیاورد که بیشتر به دیالوگ فیلم های کمدی بی مزه شبیه باشد.
خانم خبرنگارخارجی! نمی دانم چقدردستمزد برای ساختن «تقاطع» گرفته ای اما درعجبم که چگونه این موضوع برای تو قابل توجه نبود و ارزش خبری لازم برای پرداختن به آن را نداشت که در کشوری که خبرنگاران و روزنامه نگارانش برای چند و چون در مورد کمترین اتفاقی کارشان به دویدن درمیدان مین آن هم با چشمان کاملاً بسته تشبیه می شود، چگونه تو؛ خانم خبرنگارخارجی، راست راست به همه جا سرک می کشی و از تصاویر ضبط شده توسط دوربین های مداربسته بیمارستان و تصاویری که دوربین های امنیتی از خیابان ها گرفته اند تا گزارش های پزشکی قانونی و پلیس در اختیارت قرارمی گیرد و تازه مأموران پلیس آگاهی هم – فکرش را بکنید – تو را در صحنه قتل ندا همراهی می کنند و نظرهای کارشناسی شان را با تو به مباحثه و مناظره می گذارند.
خانم خبرنگار خارجی ! چگونه است که رسانه های داخلی از کنکاش، گفتن، نوشتن و حتی شنیدن درباره چگونگی قتل ندا و اتفاق های بعدی و مترتب بر آن پرهیز داده می شوند، اما تو؛خانم خبرنگار خارجی می توانی با استفاده ازامکاناتی کم نظیر کارت را بکنی.
خانم خبرنگارخارجی! آیا اجازه ندادن نهادهای امنیتی برای برگزاری مراسم ختم ندا به اندازه دو بار سر بالا کردن آرش حجازی که بنا به آنچه در فیلمی که ساخته ای آمده است ، دفتر کارش در نزدیکی محل تیر خوردن ندا بوده،ارزش خبری نداشت که به آن بپردازی. به راستی فکرش را هم نکردی که چه کسانی و چرا از انجام مراسم های قانونی تشییع و ختم ندا ضرر می کردند که از آن به عنوان یکی از سر نخ های احتمالی یاد نکردی. به چرایی این موضع دقیق فکر کن ؛ البته اگر اجازه فکر کردن داری.
خانم خبرنگار خارجی! تو که برگزار کننده امتحان میزان وارد بودن آرش حجازی به کمک های اولیه مورد نیاز کسی که تیر قلبش را شکافته - حالا از پشت یا جلو چون از پشت یا جلو تیر خوردن ندا برای تو خیلی مهم بود - بودی آیا این را هم می دانی که خیلی ها درهمان روز تیر زدن ندا از امتحان های دیگر و مهم تری چون جلوگیری از تیر خوردن مردمانشان آن هم در روز روشن، آن هم در پایتخت کشوریا نگهداری برخی بازداشت شدگان در مکانی غیر انسانی و انجام رفتارهای دور از شأن مخلوق های خداوند،مردود شده اند.انصاف بده کدامیک بیشتر ارزش پرداختن و کنکاش را داشتند؛ دو بار به بالا نگاه کردن یک پزشک در آن شرایط یا چشم بستن عده ای بر اخلاق و البته هم میهنانشان.
خانم خبرنگارخارجی! آن گونه که در فیلم تاکید داشتی این موضوع که ندا از پشت تیرخورده یا جلو و حاضران بر بالین او در آن شرایط مسیر تیر را – تیر – اشتباه تشخیص داده اند یا درست برای تو خیلی مهم است؛اما بدان که موضوع اصلی برای مردمان سرزمین ندا از پشت یا جلو تیر خوردن جوانان شان نیست، بلکه مهم نفس تیر خوردن و تیر زدن است. مهم این است که کس، گروه و یا طرفداران ایدئولوژیی به خود اجازه داده اند قلب جوانی از این دیار را بشکافند.
خانم خبرنگارخارجی! چقدر برخی اجزا را خوب کنارهم چیدی ؛ استاد موسیقی« ندا» ، دوست «ندا» ، شریک آرش حجازی به عنوان پزشک حاضر بر بالین «ندا» و بسیجی متهم به تیر اندازی به«ندا». اما یک نکته را فراموش کردی؛ بازیگران تو هر چقدر هم خوب بازی کرده باشند یا خوب از آنها بازی گرفته باشی نام نقش اول فیلم تغییری نخواهد کرد؛ « ندا». بله ! « ندا » نقش اول فیلم است ؛ او که چنان بازیگران توانا تمام وجودش را درجام نقش خود سرازیر کرد و خونش را پای نقش تاریخی اش در خیابان امیرآباد ریخت.
خانم خبرنگارخارجی! شاید تو و امثال تو با تکنیک های دستمالی شده روزنامه نگاری و آنچه در کتاب های علم ارتباطات از آن با نام «پروپاگاندا» یاد می کنند ، بتوانید موضوع قتل فجیع ندا و نداها را «قلب» کنید، اما با خون «قلب ندا»که بر کف خیابان ریخته شده چه می کنید.
خانم خبرنگار خارجی! می دانی حضور آن خانم- دوست ندا - با آن شکل و شمایل در تلویزیون دولتی ایران ممنوع است؛ نه درسیما که در خیابان هم. می دانی اگر خانمی با آن تیپ و ظاهر درخیابان ها گشت بزند خانواده اش باید دعاها کنند تا او از پیچ و خم گشت های ارشاد بگذرد. تو با آن نگاه- حتماً!- دقیق که چرخیدن طبیعی سرها به اطراف یک انسان غرق در خون را شک برانگیز اعلام کردی! لحظه ای شک نکردی که چگونه و چرا مجوز پخش تصویراین خانم از تلویزیون دولتی ایران صادرشده است. البته این اولین بار نیست که از این جنس تیپ و ظاهر برای باورپذیر کردن حرف هایی که برای مردم ما باور پذیرنیستند استفاده می شود. مثلاهمین یک سال پیش، در زمان برگزاری انتخابات ریاست جمهوری ،ستاد انتخاباتی رییس کنونی دولت عکس های زیادی از خانم هایی منتشرکرد که با این نوع تیپ های اصطلاحا کم حجاب که تا ماه قبل از انتخابات مورد برخورد گشت های ارشاد فعال شده در دولت نهم قرار می گرفتند تصاویر محمود احمدی نژاد را در دست داشتند و برای او تبلیغ می کردند. باورکن سر و وضع و مدل مو و آرایش مهمانت همانند بازیگران هالیوودیی بود که بر فرش قرمز راه می روند تا فیلم جدیدی را که درآن بازی کرده اند تبلیغ کنند؛ البته فرش قرمزفیلم تو ازخون بافته شده است. حتماً این را هم نمی دانی که پخش تصویر پیانویی که «استاد موسیقی» با آن می نواخت هم ازسیمای دولتی ایران ممنوع است و مقابل سازها گلدان و صندلی و... می گذارند تا فقط صدایشان به گوش برسد. نمی دانم چه سری در صدای سازاین«استاد موسیقی» شنیده شده که تصویرآن پخش می شود!
خانم خبرنگار خارجی! به گمانم بی گناه ترین فرد حاضر درشوی تلویزیونی تو همان آقای بسیجی بود که گفتی برخی معترضان او را به عنوان قاتل ندا می شناسند؛ چرایی این موضوع را نمی توانی درک کنی، پس توضیح بیشتری نمی دهم.
خانم خبرنگارخارجی! اگرانتشار تصویراولیه ندا به صورت اشتباهی در آن روزهای دود و خون و خشم و اعتراض، خیلی برای تو عجیب و با ارزش و مهم بود که آن را پی گرفتی بی آن که رابطه اش با چگونگی قتل ندا را مشخص کنی، آیا پیگیری تصویر کشته شدگانی که هیچ گاه مجالی برای انتشارتصویرشان که هیچ، فرصت برگزاری یک مراسم تشییع و ختم کامل هم برایشان میسر نشد قابل پیگیری نبود و به روشن شدن روند قتل ندا کمک نمی کرد؟ موضوع خیلی ساده است ؛ سلسله قتل های زنجیره ای ،در میان معترضان ، در یک روزاتفاق می افتد؛ به راستی کشف رابطه این قتل ها به روشن شدن چند و چون قتل ندا کمک نمی کرد که به آن نپرداختی. نمی تواند پخش اشتباهی تصویر یک فرد دیگر به جای ندا به دلیل تشابه اسمی آن هم در آن حال و هوای ویژه تا این حد مهم جلوه کند و جلوگیری از انتشار تصاویر دیگر کشته شدگان نه! چگونه انتظار داری نگرانیت از استرس مقطعی وارد آمده به همکار آن خانمی که عکس او به اشتباه به جای عکس ندا منتشر شده بود را باور کنیم درحالی که کم ترین اشاره ای به استرس های همیشگی و بی انقطاع مادر و سایراعضای خانواده ندا نکردی.
خانم خبرنگارخارجی! بد نیست بدانی در روز به قتل رسیدن ندا کسان دیگری هم کشته شدند. یکی ازآنان اشکان سهرابی بود. نوجوانی – بله نوجوانی – با چهره ای به نهایت معصوم که او هم تیری بر قلبش نشاندند. البته نمی دانم ازجلو یا پشت، که این موضوع مورد علاقه تو است. نظر تو راجع به اشکان ودیگران چیست ؛عکس معصوم او را دیده ای. به تو اطمینان می دهم که خیالت از بابت اصالت عکس او راحت باشد که از ابتدا درست منتشر شده است.
خانم خبرنگار خارجی ! راستی به رسم معمول برنامه های تبلیغی تلویزیون که مثلاً دریک برنامه آشپزی مارک یک ماکارونی یا پنیر را برای تبلیغ کنار دست سرآشپز می گذارند، از شرکت تولید کننده آن آب میوه هایی که مقابل دستتان برای نوش کردن بود و نام شرکت تولید کننده اش برخلاف سایر برنامه های تلویزیون دولتی ایران خود نمایی می کرد، پولی به عنوان تبلیغ غیرمستقیم- اما موثر- کالایشان در یک برنامه پربیننده جنایی گرفته ای یا نه.مارک لپ تاپی هم که هی این طرف و آن طرف می بردی واضح بود؛ شاید بتوانی از آن اتفاق هم پولی بسازی.
خانم خبرنگارخارجی ! تقاطع ای که ندا درآن به قتل رسید را اشتباه گرفته ای. آدرس پستی که به تو داده اند درست است اما محتوای تقاطع را درک نکرده ای؛ یا نخواسته ای که درک کنی. گیرم که در«تقاطع» ای که ساخته ای خون ریخته شده از«قلب ندا» را «قلب» کردی ، با واقعیتی به نام بازداشتگاه کهریزک و به قتل رسیدن دست کم سه جوان معصوم ایرانی در آن بازداشتگاه یا کشته شدگان روزهای دیگر اعتراض، چه می کنی. چه جوابی برای نگاه های مادران جگر سوخته سهراب اعرابی ، محسن روح الامینی ، کیانوش آسا ، امیرجوادی فر، یعقوب بروایه و... داری. خیلی دلم می خواهد فیلمی در مورد کهریزک بسازی و هنر دگرگون کردن واقعیت هایت را آنجا هم به نمایش بگذاری. مطمئن هستم که از پس این کار برمی آیی؛ شک نکن.
خانم خبرنگارخارجی! ما مسلمانان به پلی اعتقاد داریم به نام پل صراط؛ پلی در جهان باقی و متفاوت از پل های این دیارفانی. تو را تصور می کنم آن زمانی که با نوارهای «تقاطع»ای که ساخته ای به سمت این پل در حرکتی و به تقاطعی می رسی که یک طرفش شرمندگی به درگاه خداوند است و طرف دیگرش لطف او. البته ندا و سهراب و نداها وسهراب ها هم ناظرخواهند بود؛ آیا فکر می کنی تکنیک های روزنامه نگاری در پیشگاه خداوند بلند مرتبه کارساز خواهند بود.
خانم خبرنگارخارجی ! نمی دانم که زبان شیرین فارسی را بلدی یا نه؛ تاریخ ملت و کشور ندا را می شناسی یا نه. اگر به سر در سازمان ملل متحد نگاه کنی خواهی دید سعدی بزرگ - شاعر اندرزگوی ایران- صدها سال پیش، آنگاه که مردمان سرزمین تو هنوز آداب برادری و برابری و احترام به حقوق هم نوع را نمی دانستند و صدها سال پس از انتشاراولین منشور دموکراسی در جهان توسط کوروش بزرگ، سروده است:
بنی آدم اعضای یکدیگرند / که در آفرینش ز یک گوهرند / چو عضوی به درد آورد روزگار / دگر عضوها را نماند قرار/ تو کز محنت دیگران بی غمی / نشاید که نامت نهند آدمی
خانم خبرنگار خارجی ! نان در خون مردمان بی گناه ما زدن گناهیست عظیم و درعجبم که چگونه با عذاب وجدانت خواهی ساخت.
نه!«تقاطع»ای که ساخته ای، «تقاطع ندا» نبود؛« تقاطع» بود اما «تقاطع ندا» نبود. باید بگویم در تقاطعی که یک سوی آن شیطان بود و سوی دیگرش شرف و انسانیت، تو مسیر درست را انتخاب نکردی؛ خانم خبرنگارخارجی!
نویسنده:سروش فرهادیان
۱۳۸۹ خرداد ۲۶, چهارشنبه
در روز رغایب به دیدار همرهان سبزمان برویم.
امروز پنجشنبه روز رغایب است.روز رغایب به اولین پنجشنبه ماه رجب میگویند.دراین روز مردم بر سر خاک عزیزانشان میروند و برای شادی روح آنها خرمایی یا حلوا یا چیز دیگری را بین مردم پخش میکنند.ما نیز در این روز بر سر خاک همرهان سبزمان که امروز همراه ما نیستند برویم و تجدید پیمان دوباره ای با آنها بکنیم که تا آخرین قطره خونمان می ایستیم تا نگذاریم که خون آنها پایمال شود.امروز آنها را فراموش نکنیم و با خانواده ی آنها باشیم.البته این سنت بین مسلمانان رایج است اما من از دوستان غیر مسلمانم نیز این خواهش را دارم.
۱۳۸۹ خرداد ۲۴, دوشنبه
بیانیه میرحسین موسوی پیرامون ۲۲ خرداد و هتک حرمت بیوت مراجع
خلاصه پیام: میرحسین موسوی در واکنش به هتک حرمت بیوت مراجع در اطلاعیه ای این گونه برخورد ها را ناشی از نیاز دولتیان به حادثه سازیهایی دانست که بتوانند تبعات مصائبی را که بر سر کشور آورده اند از چشمها پنهان نگه دارند. وی همچنین ۲۲ خرداد امسال را نشان بلوغ و آگاهی جنبش اصیل سبز قلمداد کرد. به گزارش کلمه متن این اطلاعیه به شرح زیر است:
آرایش نظامی- امنیتی بیسابقه درتهران نشان میدهد که علیرغم یک سال سرکوب و حبس واستفاده یکسویه از صداوسیما و رسانههای دولتی و هزینههای هزاران میلیارد تومانی، تمامیت طلبان نتوانسته اند مردم را به صداقت و صحت عمل خود متقاعد سازند. که اگر میتوانستند چه نیاز به این همه هزینه و لشگرکشی و دروغ پردازی؟!
حمله به مردم و دانشجویان در روز ۲۲ خرداد و سپس حمله به دفتر مرجع بزرگوار حضرت آیت الله العظمی صانعی وحمله به دفتر حضرت آیت الله العظمی منتظری و توهین به جناب حجت الاسلام و المسلمین کروبی از شدت بحران و اغتشاش فکری در میان مهاجمان خبر میدهد. ۲۲ خرداد ماه امسال، مردم بهانه ای به دست دولتیان ندادند تا با آن پیامدهای ناشی از قطعنامه ۱۹۲۹ شورای امنیت را، که به دلیل سوءمدیریت و سیاستهای عوام فریبانه بر سر کشور و ملت ما تحمیل شده است، بپوشانند و نیز عواقب اقدامات منافقانه و ظالمانه در مراسم روز ۱۴ خرداد را از یادها ببرند.
۲۲ خرداد بلوغ جنبش عظیم سبز را نشان داد و نشان داد که هر شهروند سبز هر جا که باشد، از خانه و اداره و محل کار و کارخانه و مدرسه و خیابان، با ابتکارات و خلاقیت، خود یک جنبش است.
جنبش سبز آن آگاهی را دارد که به گونه ای عمل نکند تا تمامیتخواهان بتوانند پیامد سیاستهای غلط خود را در زمینههای اقتصادی و فرهنگی و سیاسی و سیاست خارجی بپوشانند. امروز دولتیان بیش از همیشه محتاج حادثه سازیهای هستند که بتوانند تبعات مصائبی را که بر سر کشور آورده اند از چشمها پنهان نگه دارند. حمله به دفتر یک مرجع عالیقدر و یکی از شاگردان مورد علاقه و محبت حضرت امام (ره) ورود به مرحله جدیدی از این بحرانسازیها است. ولی آمران و عاملان این اقدام خطرناک بدانند که حمله به مراجع و هتک حرمت و زیرفشار قرار دادن آنها تنها مشروعیت نظام را از بین میبرد.
آیا فراموش کرده اند حمله به بیت حضرت امام (ره) بود که زمینه برچیدن پایههای استبداد را در ۱۵ خرداد ۱۳۴۲ و سپس بهمن سال ۵۷ فراهم کرد و باز هم عبرت نمی گیرند؟
آیا با دانستن این تجربیات تاریخی است که بر شاخه می نشینند و بن می برند؟
بسمه تعالی
خودداری از صدور مجوز راهپیمایی برای روز ۲۲ خرداد بیش از هر چیز نشان دهنده ترس دولتیان از تکرار حماسه ۲۵ خرداد سال ۸۸ است.آرایش نظامی- امنیتی بیسابقه درتهران نشان میدهد که علیرغم یک سال سرکوب و حبس واستفاده یکسویه از صداوسیما و رسانههای دولتی و هزینههای هزاران میلیارد تومانی، تمامیت طلبان نتوانسته اند مردم را به صداقت و صحت عمل خود متقاعد سازند. که اگر میتوانستند چه نیاز به این همه هزینه و لشگرکشی و دروغ پردازی؟!
حمله به مردم و دانشجویان در روز ۲۲ خرداد و سپس حمله به دفتر مرجع بزرگوار حضرت آیت الله العظمی صانعی وحمله به دفتر حضرت آیت الله العظمی منتظری و توهین به جناب حجت الاسلام و المسلمین کروبی از شدت بحران و اغتشاش فکری در میان مهاجمان خبر میدهد. ۲۲ خرداد ماه امسال، مردم بهانه ای به دست دولتیان ندادند تا با آن پیامدهای ناشی از قطعنامه ۱۹۲۹ شورای امنیت را، که به دلیل سوءمدیریت و سیاستهای عوام فریبانه بر سر کشور و ملت ما تحمیل شده است، بپوشانند و نیز عواقب اقدامات منافقانه و ظالمانه در مراسم روز ۱۴ خرداد را از یادها ببرند.
۲۲ خرداد بلوغ جنبش عظیم سبز را نشان داد و نشان داد که هر شهروند سبز هر جا که باشد، از خانه و اداره و محل کار و کارخانه و مدرسه و خیابان، با ابتکارات و خلاقیت، خود یک جنبش است.
جنبش سبز آن آگاهی را دارد که به گونه ای عمل نکند تا تمامیتخواهان بتوانند پیامد سیاستهای غلط خود را در زمینههای اقتصادی و فرهنگی و سیاسی و سیاست خارجی بپوشانند. امروز دولتیان بیش از همیشه محتاج حادثه سازیهای هستند که بتوانند تبعات مصائبی را که بر سر کشور آورده اند از چشمها پنهان نگه دارند. حمله به دفتر یک مرجع عالیقدر و یکی از شاگردان مورد علاقه و محبت حضرت امام (ره) ورود به مرحله جدیدی از این بحرانسازیها است. ولی آمران و عاملان این اقدام خطرناک بدانند که حمله به مراجع و هتک حرمت و زیرفشار قرار دادن آنها تنها مشروعیت نظام را از بین میبرد.
آیا فراموش کرده اند حمله به بیت حضرت امام (ره) بود که زمینه برچیدن پایههای استبداد را در ۱۵ خرداد ۱۳۴۲ و سپس بهمن سال ۵۷ فراهم کرد و باز هم عبرت نمی گیرند؟
آیا با دانستن این تجربیات تاریخی است که بر شاخه می نشینند و بن می برند؟
میرحسین موسوی
۱۳۸۹ خرداد ۲۲, شنبه
آقای خامنه ای,امروز نابودی تورو به چشم خودم دیدم.
امروز ساعت 4 از پل کالج شروع کردم به حرکت به سمت انقلاب.تا چشم کار می کرد نیرو بود اعم از گارد ویژه,نیروی انتظامی,لباس شخصی,حتی افسرای راهنمایی و رانندگی که همگی ردیف وایستاده بودند.آقای خامنه ای اولین چیزی که باعث شد به تو بخندم اونجا بود که با باتوم هاشون میزدند روی سپرهاشون تا به اصطلاح خودشون ایجاد رعب و وحشت کنند!!! ولی دریغ از یک دلهره در دل این مردم عاشق آزادی.دومین جایی که دلم به حالت سوخت اونجا بود که دیدم حداقل 60درصد لباس شخصیات با تمام لطف حتی سنشون به زور به 15 میرسید. نمیخوام بگم 15 ساله چیزیشه نه من خودمم سنی ندارم اما ببین کارت به کجا رسیده که باید نیروهای جوون به میدون بیاریو نیروهای باتجربت دیگه نمیتونن دست روی مردمشون بلند کنن(البته اکثرشون).سومین جایی که دلم برات سوخت اونجایی بود که یه موتوری لباس شخصی جلومو گرفتو با لحن بدی باهام صحبت کرد و موتورشو روند رو من اما این اون بود که به قول معروف .... شد و گازشو گرفتو رفت.امروز تمام قدرتتو نشون دادی ولی میبینی که با تمام قدرتت هم نتونستی جلوی خواست به حق مردم ایران زمین رو بگیری.اینو لا تمام وجودم میگم که آقای خامنه ای امروز نابودی کامل تورو به چشم خودم دیدم.
۱۳۸۹ خرداد ۲۱, جمعه
الله اکبر از این همه شکوه
امشب بعد از 1 سال یعنی از شب 30 خرداد تو منطقه آزادی - آذربایجان که الله اکبر نمی گفتن,یه الله اکبری می گفتن که تا میدون پاستور صداش شنیده میشد. میشنوی آقای خامنه ای...خوب گوش کن.این صدای حق طلبی ماست. ما پیروزیم چون خدا با ماست.
اشتراک در:
پستها (Atom)


